آموزش لغات کتاب 504 با تلفظ و معنی فارسی

Status
این موضوع بسته شده است، امکان ارسال پاسخ نیست!

SenpaixDoge

Well-known member
مدیریت کل سایت
LV
0
 
تاریخ پیوستن
Sep 2, 2020
نوشته‌ها
62
امتیاز واکنش
3
امتیازها
70
وب سایت

مقدمه:​

504-english-words.jpg 504 واژه ضروری زبان انگلیسی یکی از بهترین مراجع یادگیری لغات پرتکرار زبان است. یادگیری لغت یکی از مهم‌ترین مهارت‌های موردنیاز برای فراگیری هر زبانی است. داشتن دایره لغت خوب، پیش‌زمینه موفقیت در مهارت‌های دیگر زبان یعنی مهارت‌های: شنیداری، خواندن، مکالمه و نوشتن است. لغت ابزار اصلی برای زبان آموزان است تا از انگلیسی به‌طور مؤثرتری استفاده کنند.

زمانی که با یک انگلیسی‌زبان برخورد می‌کنند یا یک فیلم را بدون زیرنویس می‌بینند یا به آهنگ موردعلاقه خود گوش می‌دهند، وقتی‌که یک متن را می‌خوانند یا یک نامه برای دوست خود می‌نویسند، زبان آموزان همواره باید ازنظر لغوی آماده باشند. شما می‌توانید یادگیری 504 لغت ضروری را به‌عنوان بخش مهمی از برنامه جامع خود برای یادگیری زبان در نظر بگیرید.

کتاب ۵۰۴ یکی از معروف‌ترین و پرفروش‌ترین کتاب آموزش لغات ضروری زبان انگلیسی می‌باشد. این کتاب سال‌هاست که در اختیار علاقه‌مندان به یادگیری واژگان زبان انگلیسی قرارگرفته است که هرساله افراد زیادی به طرفداران این کتاب معروف اضافه می‌شوند.
این کتاب را اکثر زبان آموزان مبتدی همراه با ترجمه آن، نیاز دارند. مجموعه‌ای که هم‌اکنون در اختیار شما عزیزان قرارگرفته است؛ علاوه بر ترجمه لغات و مثال‌ها، دارای کدینگ تمامی لغات کتاب ۵۰۴ می‌باشد.
کدینگ لغات به این صورت می‌باشد که کلمات موجود در این کتاب را همراه با معنی آن در یک جمله طنزگونه بکار می‌برد، که این روش (استفاده لغت و معنی آن در یک جمله طنزگونه) باعث می‌شود که دیگر هیچ‌گاه آن لغت فراموش نشود و برای همیشه در ذهن زبان‌آموز باقی بماند.
روش یادگیری لغات همراه با طنز، افراد زیادی را به خود علاقه‌مند کرده است. زیرا علاقه‌مندان به یادگیری زبان انگلیسی، با این روش بهتر و در صرف زمان کمتر می‌توانند لغات را فرابگیرند. همان‌طور که می‌دانید؛ لغات زبان انگلیسی بسیار زیاد و فرار هستند و زبان آموزان زیادی با این مشکل مواجه می‌باشند.
با این کتاب و نحوه آموزشی که دارد، دیگر هیچ‌گاه کلمات انگلیسی و معنی آن را فراموش نخواهید کرد. بسیاری از آموزشگاه‌های زبان، دانشگاه‌ها و مؤسسات این کتاب را به زبان آموزان و دانشجویان توصیه می‌کنند. واژگان این کتاب را تمامی زبان آموزان باید فراگرفته و به دایره لغات خود بیفزایند. زیرا این کتاب دارای لغات پرکاربرد و ضروری انگلیسی می‌باشد. مجموعه که اکنون در اختیار دارید، دارای فایل‌های PDF و MP3 می‌باشد.
کتاب ۵۰۴ دارای ۴۲ درس می‌باشد که در هر درس شما را با ۱۲ لغت همراه با فایل صوتی، آشنا می‌کند. تلفظ کلمات انگلیسی توسط یک خانم همراه با لهجه امریکن صورت گرفته است. امیدواریم که شیوه آموزش این کتاب برای شما عزیزان مفید و مؤثر واقع شود.
قابل‌ذکر است که نحوه و متُد آموزش لغات 504 مشابه روشی است که در آموزش لغات ضروری آیلتس و تافل به‌کار گرفته‌شده است.
اگر از دنبال کنندگان این مجموعه آموزشی هستید با ارائه نظرها، پیشنهادها و انتقادهای خود ما را در بهبود این دوره آموزشی کاملاً رایگان یاری نمایید. همچنین با عضویت در شبکه‌های اجتماعی پایین صفحه از به‌روزرسانی‌ها و درس‌های جدید مطلع شوید.

فهرست لغات:​

درس اولدرس دومدرس سومدرس چهارمدرس پنجمدرس ششمدرس هفتمدرس هشتمدرس نهمدرس دهمدرس یازدهمدرس دوازدهمدرس سیزدهمدرس چهاردهمدرس پانزدهمدرس شانزدهمدرس هفدهمدرس هجدهمدرس نوزدهمدرس بیستمدرس بیست و یکمدرس بیست و دومدرس بیست و سومدرس بیست و چهارمدرس بیست و پنجمدرس بیست و ششمدرس بیست و هفتمدرس بیست و هشتمدرس بیست و نهمدرس سی امدرس سی و یکمدرس سی و دومدرس سی و سومدرس سی و چهارمدرس سی و پنجمدرس سی و ششمدرس سی و هفتمدرس سی و هشتمدرس سی و نهمدرس چهلمدرس چهل و یکمدرس چهل و دوم
abandon
keen
jealous
tact
oath
vacant
hardship
gallant
data
unaccustomed
bachelor
qualify
corpse
conceal
dismal
frigid
inhabit
numb
peril
recline
shriek
sinister
tempt
wager
typical
minimum
scarce
annual
persuade
essential
blend
visible
expensive
talent
devise
wholesale
vapor
eliminate
villain
dense
utilize
humid
theory
descend
circulate
enormous
predict
vanish
tradition
rural
burden
campus
majority
assemble
explore
topic
debate
evade
probe
reform
approach
detect
defect
employee
neglect
deceive
undoubtedly
popular
thorough
client
comprehensive
defraud
postpone
consent
massive
capsule
preserve
denounce
unique
torrent
resent
molest
gloomy
unforeseen
exaggerate
amateur
mediocre
variety
valid
survive
weird
prominent
security
bulky
reluctant
obvious
vicinity
century
rage
document
conclude
undeniable
resist
lack
ignore
challenge
miniature
source
excel
feminine
mount
compete
dread
masculine
menace
tendency
underestimate
victorious
numerous
flexible
evidence
solitary
vision
frequent
glimpse
recent
decade
hesitate
absurd
conflict
minority
fiction
ignite
abolish
urban
population
frank
pollute
reveal
prohibit
urgent
adequate
decrease
audible
journalist
famine
revive
commence
observant
identify
migrate
vessel
persist
hazy
gleam
editor
unruly
rival
violent
brutal
opponent
brawl
duplicate
vicious
whirling
underdog
thrust
bewildered
expand
alter
mature
sacred
revise
pledge
casual
pursue
unanimous
fortunate
pioneer
innovative
slender
surpass
vast
doubt
capacity
penetrate
pierce
accurate
microscope
grateful
cautious
confident
appeal
addict
wary
aware
misfortune
avoid
wretched
keg
nourish
harsh
quantity
opt
tragedy
pedestrian
glance
budget
nimble
manipulate
reckless
horrid
rave
economical
lubricate
ingenious
harvest
abundant
uneasy
calculate
absorb
estimate
morsel
quota
threat
ban
panic
appropriate
emerge
jagged
linger
ambush
crafty
defiant
vigor
perish
fragile
captive
prosper
devour
plea
weary
collide
confirm
verify
anticipate
dilemma
detour
merit
transmit
relieve
baffle
warden
acknowledge
justice
delinquent
reject
deprive
spouse
vocation
unstable
homicide
penalize
beneficiary
reptile
rarely
forbid
logical
exhibit
proceed
precaution
extract
prior
embrace
valiant
partial
fierce
detest
sneer
scowl
encourage
consider
vermin
wail
symbol
authority
neutral
trifle
architect
matrimony
baggage
squander
abroad
fugitive
calamity
pauper
envy
collapse
prosecute
bigamy
possible
compel
awkward
venture
awesome
guide
quench
betray
utter
pacify
respond
beckon
despite
disrupt
rash
rapid
exhaust
severity
feeble
unite
cease
thrifty
miserly
monarch
outlaw
promote
undernourished
illustrate
disclose
excessive
disaster
censor
culprit
juvenile
bait
insist
toil
blunder
daze
mourn
subside
maim
comprehend
commend
final
exempt
vain
repetition
depict
mortal
novel
occupant
appoint
quarter
site
quote
verse
morality
roam
attract
commuter
confine
idle
idol
jest
patriotic
dispute
valor
lunatic
vein
uneventful
fertile
refer
distress
diminish
maximum
flee
vulnerable
signify
mythology
colleague
torment
provide
loyalty
volunteer
prejudice
shrill
jolly
witty
hinder
lecture
abuse
mumble
mute
wad
retain
candidate
precede
adolescent
coeducational
radical
spontaneous
skim
vaccinate
untidy
utensil
sensitive
temperate
vague
elevate
lottery
finance
obtain
cinema
event
discard
soar
subsequent
relate
stationary
prompt
hasty
scorch
tempest
soothe
sympathetic
redeem
resume
harmony
refrain
illegal
narcotic
heir
majestic
dwindle
surplus
traitor
deliberate
vandal
drought
abide
unify
summit
heed
biography
drench
swarm
wobble
tumult
kneel
dejected
obedient
recede
tyrant
charity
verdict
unearth
depart
coincide
cancel
debtor
legible
placard
contagious
clergy
customary
transparent
scald
epidemic
obesity
magnify
chiropractor
obstacle
ventilate
jeopardize
negative
pension
vital
municipal
oral
complacent
wasp
rehabilitate
parole
vertical
multitude
nominate
potential
morgue
preoccupied
upholstery
indifference
maintain
snub
endure
wrath
expose
legend
ponder
resign
drastic
wharf
amend
ballot
 
آخرین ویرایش:

SenpaixDoge

Well-known member
مدیریت کل سایت
LV
0
 
تاریخ پیوستن
Sep 2, 2020
نوشته‌ها
62
امتیاز واکنش
3
امتیازها
70
وب سایت
با استفاده از فهرست زیر شما میتوانید دروس مورد نظر خود را جهت مطالعه انتخاب نمایید.

فهرست دروس
درس اول
درس دوم
درس سوم
درس چهارم
درس پنجم
درس ششم
درس هفتم
درس هشتم
درس نهم
درس دهم
 
آخرین ویرایش:

SenpaixDoge

Well-known member
مدیریت کل سایت
LV
0
 
تاریخ پیوستن
Sep 2, 2020
نوشته‌ها
62
امتیاز واکنش
3
امتیازها
70
وب سایت
504-english-words-1.jpg

ابتدا لغات درس اول را در جدول زیر همراه با ترجمه و تلفظ مشاهده می‌کنید. در ادامه نیز هر یک از لغات به همراه توضیح ارائه شده است.
معنیتلفظکلمه
ترک کردن، رها کردن​
/əˈbandən/​
abandon​
تیز، شدید، مشتاق، حساس​
/kiːn/​
keen​
حسود​
/ˈdʒɛləs/​
jealous​
تدبیر، کیاست، ملاحظه​
/takt/​
tact​
قسم، سوگند، ناسزا، دشنام​
/oʊθ/​
oath​
خالی​
/ˈveɪkənt/​
vacant​
سختی، دشواری​
/ˈhɑːrd.ʃɪp/​
hardship​
شجاع، با شکوه​
/ˈɡæl.ənt/​
gallant​
اطلاعات، داده ها​
/ˈdeɪ.t̬ə/​
data​
نا آشنا(به)، خو نگرفته​
/ˌʌn.əˈkʌs.təmd/​
unaccustomed​
مرد مجرد​
/ˈbætʃ.əl.ər/​
bachelor​
واجد شرایط بودن​
/ˈkwɑː.lə.faɪ/​
qualify​

abandon​

معنی: ترک کردن – رها کردن – نا تمام گذاشتن
مترادف: leave – desert
We have to abandon the car and walk rest of the way.
ما مجبوریم ماشین را رها کنیم و ادامه راه را پیاده برویم.
The game had to be abandoned due to bad weather.
بازی باید بخاطر هوای نا مساعد نا تمام بماند.
That house was abandoned years ago.
آن خانه سالها پیش رها شد.​

keen​

معنی: تیز – شدید – مشتاق – حساس
مترادف: eager (مشتاق) – sharp (تیز)
متضاد: blunt (کُند) – dull (بی اشتیاق)
John was very eager to help.
جان خیلی مشتاق بود تا کمک کند.
The man had a keen knife in his hand.
آن مرد یک چاقوی تیز در دستش داشت.​

jealous​

معنی: حسود – حسادت
مترادف: envious
متضاد: unenvious
She is jealous of my success.
او به موفقیت من حسادت میکند.​

tact​

معنی: تدبیر – ملاحظه – کیاست
مترادف: tactfulness (کاردانی) – diplomacy (سیاست)
متضاد: tactlessness
He is known for his tact.
او بخاطر تدبیرش معروف است.
With great tact, Sara made her son to apologize.
با تدبیر و کیاست عالی، سارا پسرش را مجبور به معذرت خواهی کرد.​

oath​

معنی: سوگند – قسم – ناسزا
مترادف: swear
You must not break your oath.

شما نباید سوگند خود را بشکنید.
He was shouting oaths when they led him away.
او داشت ناسزاهایی را فریاد میزد وقتی که آنها او را کنار گذاشتند.​

vacant​

معنی: خالی – اشغال نشده
مترادف: unoccupied – empty
متضاد: full
The seat next to me is vacant.
صندلی کنار من خالی است.
Is there a vacant room here?
آیا اینجا اتاق خالی وجود دارد؟​

hardship​

معنی: سختی – دشواری
مترادف: hardness – difficulty
متضاد: ease (آسایش)
We have to endure the hardships of life.
ما مجبوریم تا سختیهای زندگی را تحمل کنیم.
People suffered many hardships during that long winter.
مردم در طول آن زمستان طولانی از دشواری های زیادی رنج بردند.
It was no hardship to go home on such a lovely evening.
برای رفتن به خانه در آن غروب دوست داشتنی هیچ سختی ای وجود نداشت.​

gallant​

معنی: شجاع – با شکوه – دلاور – نجیب زاده و شجاع
مترادف: heroic
متضاد: coward (ترسو) – meek (بی اراده و کم جربزه)
Many gallant knights entered the contest to win the princess.
شواله های شجاع زیادی به رقابت پرداختند تا شاهدخت را از آن خود کنند.
Eddy is so gallant that he always gives up his subway seat to a woman.
ادی آنقدر نجیب است که همیشه در مترو صندلی خود را به یک خانم میدهد.​

data​

معنی: اطلاعات – داده ها
مترادف: facts – information
This data is collected from seven countries.
این اطلاعات از هفت کشور جمع آوری شده است.
These data show that the most of the illnesses are the result of bad eating habits.
این داده ها نشان میدهند که بیشتر بیماریها نتیجه ی عادات غذایی بد است.​

unaccustomed​

معنی: عادت نکرده – خو نگرفته – نا آشنا (به)
مترادف: unadopted – unadjusted
متضاد: accustomed – adopted – adjusted
He was unaccustomed to hard work.
او به کار سخت عادت نکرده بود.
I am unaccustomed to being told what to do.
من عادت ندارم به اینکه به من بگویند چکار کن و چکار نکن.​

bachelor​

معنی: مرد مجرد – عزب
مترادف: not married
متضاد: married
The Crown prince was japan’s the most eligible bachelor.
شاهزاده کراون تنها مجرد شایسته ژاپن بود.​

qualify​

معنی: واجد شرایط بودن – نائل شدن – مجاز شدن
مترادف: modify
متضاد: disqualify
These training course will qualify you for a better job.
این دوره های تمرینی شما را برای یک شغل بهتر واجد شرایط خواهند کرد.
This test qualifies you to drive heavy vehicles.
این تست شما را مجاز به رانندگی وسایل نقلیه سنگین میکند.​
 

SenpaixDoge

Well-known member
مدیریت کل سایت
LV
0
 
تاریخ پیوستن
Sep 2, 2020
نوشته‌ها
62
امتیاز واکنش
3
امتیازها
70
وب سایت
504-english-words-2.jpg

ابتدا لغات درس دوم را در جدول زیر همراه با ترجمه و تلفظ مشاهده می‌کنید. در ادامه نیز هر یک از لغات به همراه توضیح ارائه شده است.

معنیتلفظکلمه
جسد/kɔːrps/corpse
مخفی کردن، کتمان کردن/kənˈsiːl/conceal
دلگیر، غم انگیز، گرفته/ˈdɪz.məl/dismal
بسیار سرد، منجمد/ˈfrɪdʒ.ɪd/frigid
ساکن بودن، زندگی کردن/ɪnˈhæb.ɪt/inhabit
کرخت، بی حس/nʌm/numb
خطر، به خطر انداختن/ˈper.əl/peril
تکیه دادن، لم دادن/rɪˈklaɪn/recline
جیغ، جیغ کشیدن/ʃriːk/shriek
بدجنس، شرور، شیطان صفت/ˈsɪn.ə.stər/sinister
وسوسه کردن/tempt/tempt
شرط بستن، شرط بندی/ˈweɪ.dʒər/wager


corpse – /kɔːrps/​

معنی: جسد، لاشه، پیکر
مترادف: dead body
The corpse wasn’t recognizable.
جسد
قابل شناسایی نبود.
The corpse was laid in the vacant coffin.
جسد
در داخل تابوت خالی قرار داده شد​

conceal – /kənˈsiːl/
معنی:
مخفی کردن – پنهان کردن – کتمان کردن
مترادف: hide
متضاد: display – exhibit – show
Loris could not conceal his love for Gloria.
لولیر نتوانست عشقش را به گلوریا مخفی کند.
The money was so cleverly concealed that we were forced to abandon our search for it.
پول چنان زیرکانه مخفی شده بود که ما مجبور شدیم جست و جوی آن را رها کنیم.
For several days his death was concealed from his wife.
برای چند روز مرگ او از همسرش مخفی شده بود.​

dismal – /ˈdɪz.məl/​

معنی: دلگیر – غم انگیز – گرفته – بی روح
مترادف: gloomy- miserable – cheerless
متضاد: bright – cheerful
When the weather is so dismal, I sometimes stay in bed all day.
هنگامی که هوا گرفته و دلگیر است، گاهی اوقات تمام طول روز را در تخت میمانم.
I am unaccustomed to this dismal climate.
من به این آب و هوای بی روح و دلگیر عادت نکرده ام.​

frigid – /ˈfrɪdʒ.ɪd/​

معنی: بسیار سرد – منجمد – رفتار سرد
مترادف: freezing – frosty – very cold
متضاد: hot – warming – burning
There was a frigid atmosphere in the room.
فضای بسیار سردی بر اتاق حاکم بود.
The jealous girl treated in a frigid manner with her friends.
دختر با دوستانش به سردی رفتار کرد.​

inhabit – /ɪnˈhæb.ɪt/​

معنی: ساکن بودن – زندگی کردن (در)
مترادف: live in
Eskimos inhabit the frigid part of Alaska.
اسکیموها در بخش بسیار سرد آلاسکا ساکن هستند.
Several hundred species of birds inhabit the island.
چند صد نوع پرنده در جزیره زندگی میکنند.
Many crimes are committed each year against those who inhabit the slum area of our city.
بیشتر جرم ها هر سال بر علیه کسانی صورت میگیرد که در محله فقیر نشین شهر زندگی میکنند.​

numb – /nʌm/​

معنی: بی حس – کرخت
مترادف: insensitive – unfeeling
متضاد: feeling – sensible – sinsitive
The left side of my face was still numb an hour after the surgery.
سمت راست صورتم تا یک ساعت بعد از جراحی هنوز بی حس بود.
It was so cold that my fingers became numb.
چنان سرد بود که انگشتانم بی حس شدند.​

peril – /ˈper.əl/​

معنی: خطر – به خطر انداختن
مترادف: danger – risk – engangerment
متضاد: safeness – security – safety
There is great peril in trying to climb the mountain.
در بالا رفتن از کوه خطر بزرگی وجود دارد.
The natives abandoned the hunter when he described the peril that lay ahead of them.
افراد بومی شکارچی را ترک کردند وقتی که او گفت چه خطری بر آنها سایه افکنده است.​

recline – /rɪˈklaɪn/​

معنی: تکیه دادن – لم دادن – دراز کشیدن
مترادف: lean back – lie down
Richard likes to recline in front of the television set.
ریچارد دوست دارد که جلوی تلویزیون دراز بکشد.
My dog’s greatest pleasure is to recline by the warm fireplace.
بزرگترین لذت سگ من این است که کنار شومینه لم بدهد.​

shriek – /ʃriːk/​

معنی: جیغ – جیغ کشیدن
مترادف: scream – yell – shrill
Mike shrieked when she discovered the corpse.
مایک وقتی جسد را پیدا کرد جیغ کشید.
Sara fled from the room with a loud shriek.
سارا با یک جیغ بلند از اتاق فرار کرد.​

sinister – /ˈsɪn.ə.stər/​

معنی: شرور – خبیث – شیطان صفت – شیطانی
مترادف: evil – wicked – dishonest
متضاد: honest
I was frightened by the sinister shadow at the bottom of the stairs.
من بخاطر سایه شیطانی در پایین پله ها وحشت کرده بودم.
There is something sinister about Mr. Brown.
یک چیز شیطانی در مورد آقای براون وجود دارد.​

tempt‎ – /tempt/​

معنی: وسوسه کردن – اغوا کردن – تحریک و دعوت (به)
مترادف: invite
A banana can tempt me to break my diet.
یک موز میتواند مرا وسوسه کند تا رژیم غذایی ام را بشکنم.
Don’t tempt thieves by leaving valuable things visible.
دزدان را با قرار دادن اشیاء ارزشمند در معرض دید، وسوسه نکنید.
Your offer of a job tempts me greatly.
پیشنهاد شغل شما مرا به شدت وسوسه میکند.​

wager – /ˈweɪ.dʒər/​

معنی: شرط بستن – شرط بندی
مترادف: bet – stake
After winning the wager, Jim treated everyone to free drinks.
بعد از برنده شدن در شرط بندی، جیم همه را با نوشیدنی مهمان کرد.
He wagered $50 on the game.
او پنجاه دلار بر روی بازی شرط بندی کرد.​
 
آخرین ویرایش:

SenpaixDoge

Well-known member
مدیریت کل سایت
LV
0
 
تاریخ پیوستن
Sep 2, 2020
نوشته‌ها
62
امتیاز واکنش
3
امتیازها
70
وب سایت
504-english-words-3.jpg

ابتدا لغات درس سوم 504 واژه ضروری را در جدول زیر همراه با ترجمه و تلفظ مشاهده میکنید. در ادامه نیز هر یک از لغات به همراه توضیح ارائه شده است.

معنیتلفظکلمه
عادی، معمولی/ˈtɪp.ɪ.kəl/typical
حداقل، کمترین/ˈmɪn.ə.məm/minimum
کمیاب، نایاب/skers/scarce
سالیانه، سالانه/ˈæn.ju.əl/annual
متقاعد کردن، مجاب کردن/pərˈsweɪd/persuade
لازم، ضروری، اساسی/ɪˈsen.ʃəl/essential
مخلوط کردن، مخلوط/blend/blend
مرئی، قابل دیدن، آشکار/ˈvɪz.ə.bəl/visible
گران، پربها/ɪkˈspen.sɪv/expensive
استعداد، قریحه/ˈtæl.ənt/talent
طرح کردن، ابداع کردن، تدبیر کردن/dɪˈvaɪz/devise
عمده فروشی، کلان فروشی، گسترده/ˈhoʊl.seɪl/wholesale

typical – /ˈtɪp.ɪ.kəl/​

معنی: عادی، معمولی
مترادف: usual – normal – regular
متضاد: abnormal – irregular
On a typical day, we receive about fifty letters.
در یک روز عادی حدود پنجاه نامه دریافت میکنیم.
The sinister character in the movie wore a typical costume.
شخصیت شرور در فیلم یک لباس عادی پوشیده بود.​

minimum – /ˈmɪn.ə.məm/​

معنی: حداقل – کمترین
مترادف: at least
متضاد: maximum
The class needs a minimum of ten students to continue.
کلاس حداقل به ده دانش آموز نیاز دارد تا ادامه پیدا کند.
Studies show that adults need a minimum of six hours sleep.
مطالعات نشان میدهند که افراد بزرگسال حداقل به شش ساعت خواب نیاز دارند.​

scarce – /skers/​

معنی: کمیاب – نادر – نایاب – کم
مترادف: scant – rare
متضاد: abundant – plentiful
Houses that are older than one hundred years are scarce.
خانه هایی که بیش از صد سال عمر داشته باشند کم یاب اند.
Because there is little moisture in the desert, trees are scarce.
بخاطر اینکه رطوبت کمی در صحرا وجود دارد، درختان کم هستند.​

annual – /ˈæn.ju.əl/​

معنی: سالیانه – سالانه – سالی یک بار – سالنامه
مترادف: yearly – once a year
متضاد: biannual (سالی دو بار)
The annual meeting is in July.
نشست سالانه در ماه جولای است.
The publishers of the encyclopedia put out a book each year called an annual.
مولفان دانشنامه هر ساله کتابی را منتشر میکنند که سالنامه نامیده میشود.​

persuade – /pərˈsweɪd/​

معنی: متقاعد کردن – مجاب کردن
مترادف: convince – satisfy
متضاد: discourage – dissuade
Can you persuade him to give up his bachelor days and get married?
آیا میتوانی اورا متقاعد کنی تا دست از مجردی بردارد و ازدواج کند؟
No one could persuade the captain to leave the sinking ship.
هیچ کس نتوانست کاپیتان را راضی کند تا کشتی در حال غرق شدن را ترک کند.
Catherine’s shriek persuaded Tom that she was danger.
جیغ و فریاد کاترین تام را مجاب کرد که او در خطر بود.​

essential – /ɪˈsen.ʃəl/​

معنی: لازم – ضروری – اساسی
مترادف: necessary – critical – required – very important
متضاد: unnecessary – nonessential
It is essential that we follow the road map.
ضروری
است که ما نقشه جاده را دنبال کنیم.
The essential items for baking a cake are flour and sugar.
مواد لازم برای پختن کیک آرد و شکر میباشند.​

blend – /blend/​

معنی: مخلوط – مخلوط کردن – قاطی کردن – ترکیب شدن
مترادف: mix – mixture – combine
متضاد: separate – unmix
The colors of the rainbow blend into one another.
رنگهای رنگین کمان با هم ترکیب شدند.
A good blend of fine products will result in delicious food.
یک مخلوط خوب از محصولات خوب منجر به یک غذای لذیذ خواهد شد.​

visible – /ˈvɪz.ə.bəl/​

معنی: مرئی – قابل رویت – آشکار
مترادف: observable – seeable
متضاد: invisible – viewless
The ship was barely visible through the dense fog.
کشتی از میان مه غلیظ به زحمت قابل رویت بود.
Before the stars are visible, the sky has to become quite dark.
قبل از اینکه ستاره ها آشکار شوند، آسمان باید نسبتا تاریک شود.​

expensive – /ɪkˈspen.sɪv/​

معنی: گران – پربها – بهادار – هزینه بردار
مترادف: costly – high-priced
متضاد: cheap – inexpensive
Because diamonds are scarce they are expensive.
الماسها بخاطر کمیاب بودن گران هستند.
Ellen’s expensive dress created a great deal of excitement at the party.
لباس گران الن هیجان زیادی در مهمانی به پا کرد.​

talent – /ˈtæl.ənt/​

معنی: استعداد – قریحه
مترادف: faculty – geniu
Jimmy’s talent was noted when she was in first grade.
استعداد
جیمی وقتی که کلاس اول بود جلب توجه کرد.
Hard work can often make up for a lack of talent.
سخت کوشی اغلب میتواند نداشتن استعداد را جبران کند.​

devise – /dɪˈvaɪz/​

معنی: ابداع کردن – تدبیر کردن – طرح کردن
مترادف: invent – think out – plan
I want to devise a method for keeping my toes from becoming numb while I am ice skating.
میخواهم روشی ابداع کنم برای جلوگیری از بی حس شدن انگشتانم درحالی که دارم اسکی میکنم.
If we could devise a plan for using the abandoned building, we could save thousands of dollars.
اگر بتوانیم نقشه ای برای استفاده از ساختمان متروکه طرح کنیم، میتوانیم هزاران دلار پس انداز کنیم.​

wholesale – /ˈhoʊl.seɪl/​

معنی: عمده فروشی – کلان فروشی – گسترده
Many people were angered by the wholesale slaughter of birds.
افراد زیادی به خاطر کشتن گسترده پرندگان خشمگین بودند.
By buying my goods wholesale I can save ten thousand dollars a year.
با عمده فروشی محصولاتم میتوانم هر سال ده زار دلار پس انداز کنم.​
 
Status
این موضوع بسته شده است، امکان ارسال پاسخ نیست!